آلفاباکس


00:34

دیشب بهش گفتم که ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم مثل قرار قبلی که قرار بود باهم باشیم باهم میمونیم حتی با همه سختیش بهش گفتم برو دوست دختر بگیر واسه نیازهای جنسیت با اینکه برام غییرمکنه با کسِ دیگه ی تقسیمش کنم اما وقتی من نمیتونم برم پیشش یا وصالی در کار نیست چرا باید امیدوارش کنم .. ازش خواستم که هر کاری میکنه رو بهم بگه و چیزی ُ ازم پنهون نکنه که اونم چون از حرفام ناراحت شده بود میگفت هر کار دلش بخواد میکنه ُ نیازی نمیبینه به من بگه میگفت میشم یکی مثل تو منم گفتم کاش بشی مثل من .. میگفت رابطمون داره به پایان میرسه منم گفتم اگر روزی به پایان برسه بدون که مقصر خودت بودی .. میخوام از این پس بی تفاوت باشم سخته اما غیر ممکن نیست . صبح واسه ی کاری رفتم اما اون چیزی که میخواستم نبود بعد از اون ور رفتم دو تا کلاس ثبت نام کردم که یکیش از شنبه شروع میشه کلاسام صبح هست میخوام خودم ُ عادت بدم که صبح زود از خواب بیدار شم بیشتر به فکر خودم باشم و . . 

.

.

اگر بعدازظهر بابام بیاد خونه میخوام ازش پول بگیرم و خودم ُ ببرم سینما به تماشای فیلم هفت ماهگی : ) 


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,میخوام ,باهم ,میگفت

00:33

وااای از امروز هر چی بگم که چقد بهمون خوش گذشت کم گفتم عالی بود عالی قرار بعدیمون شد واسه دو هفته دیگه که بریم ش یا د : ) خدایی پسرامون خیلی آقا و متشخص بودن و همجوره کمکمون کردن و عکسای خوبی گرفتیم . " او" دیشب اینقد غُرغُر کرد که تو اینجور ُ تو اونجور انتظار داره فقط من به حرفاش گوش کنم ُ طبق میلش پیش برم اون که داره هر کاریُ پنهونی من میکنه تهشم فکر میکنه من خِنگم ُ هیچی ُ متوجه نمیشم اما من که همچی ُ صادقانه بهش میگم کلی باید حرف بشنوم ما که قرار نیست باهم ازدواج کنیم که بخوام طبق میل اون پیش برم در ضمن من نه جنده ِ ام نه هرزه که تا مردی ُ ببینم بخوام با هر نگاهش یا کلامش وا برم ُ بپرم باهاش . 

دیروزم به استادم واسه کار گفتم اونم گفت تمام سعیشُ میکنه که برام کار ردیف کنه . 



منبع این نوشته : منبع
میکنه

00:32

فردا با چند تا از دوستامون اعم از پسر و دختر میرم واسه عکاسی و در کنارش خوش گذرونی : ) البته اگر " او" جان بیاد رفتنم کنسل میشه چون امروز وقتی بهش گفتم گفت خودم میام باهم بریم اما فکر نکنم نمیاد ی چیزی گفته . 

باید نهایت تا آخر شب بهم جواب بده چون فردا ساعت ۱۰ میریم تا بعد از غروب برمیگردیم قرار شده ناهارم از بیرون بگیریم . 


منبع این نوشته : منبع

00:31

بشدت دارم واسه رسیدن به اندامی که آرزوشُ دارم تلاش میکنم ی آقاهه تو اینستا هست که خیلی مشوق خوبی واسه بچه های چالش کاهش وزن خدایی دمش گرم ِ هر سوالی ازش دارم آنی جواب میده ُ کلی راهنمایی میکنه که چکار کنیم .. خلاصه تا عید قرار بترکونیم : ) 
از فردام یک هفته باقی مونده ِ که باشگاه نرفتم میرم .. باید ی جفت وزنه بخرم اما لعنتی گرونه جفتی ۸۰ تومان : (


منبع این نوشته : منبع

00:30

میخوام هر چی شارژ دارم ُ تمام کنم که دیگه نه بیام اینجا نه به "او" لعنتی زنگ بزنم ..

مطمعن شم " او" دیگه نمیخواد جوابم ُ بده و نمیخواد دوستم بمونه سیم کارتم ُ سه سوته عوض میکنم ..مردا خیلی پست شدن فقط بلدن با حرفاشون ُ شعارای که میدن دخترا رو گول بزنن ُ قلب ُ احساس طرف ُ به بازی بگیرن اما کاش یادشون نره که ی خدایی هم اون بالا وجود داره و بر همه اعمال زشتشون نظارت داره و به موقع جواب بدی هاشون ُ میده .. خدا لعنت کنه تک تک مردای پست ُ بی وجدان رو  



منبع این نوشته : منبع

00:29

دلم ی تنوع تازه ی تغییر گنده میخواد خیلی سردرگُمم نمیدونم میخوام چکار کنم : ( 
" او" دیگه زنگ نمیزنه منم زنگ میزنم جواب نمیده تَه همه ی رابطه های که بی سر ُ تَه و هدف مشخصی رو دنبال نمیکنن میشه این : ( 
.
.
مامانم پنج شنبه میره مسافرت کاش بشه منم باهاش برم 

منبع این نوشته : منبع

00:28

دیگه به " او" اونجوری که باید نمیخوام حساس باشم عصری هم بهش گفتم تو آزادی هر کاری بکنی راحت باش . 

امروز سرکلاس استاد همه ی نگاهش به من بود اونقد که دوستمم متوجه شده بود بین آنتراک کلاس جام ُ عوض کردم اما وقتی دوباره کلاس شروع شد باز همه نگاه استاد به من بود بچه ها ازش سوال میپرسیدن اون نگاه به من میکرد ُ جواب بچه ها رو میداد درس ُ توضیح میداد نگاهش به من بود خودم دیگه خندم گرفته بود اما گفتم بی خیال بذار نگاه کنه مگه حالا داره با نگاهش میخورتم اتفاقا اینجوری وادارم میکنه بیشتر به درس توجه کنم : )

.

.

شاید فردا برم دانشگاه میخوام ثبت نام کنم البته قبلش باید دنبال کار باشم .. شاید ی چند روزی نیام چون شارژ نت ندارم .


منبع این نوشته : منبع
نگاهش

00:27

دیشب موقع خواب یهو یاد حرفای دو تا فالگیری که توی این مدت برام فال گرفته بودن افتادم هر دوتاشون گفته بودن " او" با من ازدواج نمیکنه و تهشم از هم جدا میشیم یادمه وقتی برای " او" تعریف کردم باهام دعوا کرد که چرا به حرفای اینا اعتماد میکنی و اصن چرا میری فال میگیری اما الان متوجه شدم که حرفاشون حقیقت داشته نمیدونم چی بگم : ( مامانم میگه رفتم مسافرت به زن عموت میگم اگر ی آدم خوب میشناسه تو رو بهش معرفی کنه منم گفتم آره مثل هوشی که سن بالا بود ُ بابا قبول نکرد میگه نه بهش میگم سن بالا نباشه میگه حداقل بری فلان کشور خوشبخت بشی ُ منم هر وقت دلم گرفت بیام پیشت : )  منم بهش گفتم لازم نکرده من راه دور ازدواج نمیکنم . طفلی دوست داره عروس شدنم ُ خوشبختیم ُ ببینه اما حیف که هیچ وقت نمیتونم آرزوشُ برآورده کنم : ( 


منبع این نوشته : منبع
میگه

00:26

حرفای که بین منو مامانم رد ُ بدل شده بود ُ براش گفتم حضرت آقا ناراحت شدن داشت دوباره تکرار میکرد که دخترا اِلن ُ دخترا بِلن منم گفتم تو نمیتونی هیچ وقت ازدواج کنی چون پاسوز خانوادت شدی و همچی بهش گفتم و تهشم گفتم وقتی اینجوری هستی نمیتونی دختری ُ وارد زندگیت کنی ُ هی بهش قول بدی ُ به هر دلیلی نتونی به قولات عمل کنی بهش گفتم من به هر سختی که هست تا ۱۱ روز دیگه ازت جدا میشم چون تو نمیتونی هیچ وقت ازدواج کنی اونم هیچی نگفت چون میدونست حق با منه .. 

منم هیچ وقت نمیخوام ازدواج کنم اما نمیتونمم باهاش بمونم چون سخته برام چون میدونم هیچ وقت مال من نمیشه و اینکه نمیتونم به درسم ادامه بدم نمیتونم برم سرکار و.. چون اون با این چیزا مخالفه واسه همین با همه سختی هاش باید جدا شیم .. از خدا میخوام کمکم کنه این حس وابستگی و علاقم نسبت بهش کم بشه جوری که بتونم جدایی رو تحمل کنم و زود باهاش کنار بیام ُ به زندگیم ادامه بدم .. احتمالا فردا صبح ازش بخوام که تمامش کنیم ما که تکلیفمون روشن ِ دیگه ۱۱ روز دیگه چیه ..خدا شاهده که قلبن راضی به این کارا و حرفای که میزنم نیستم اما چاره چیه ما هیچ وقت مال هم نمیشیم فقط داریم خودمون ُ گول میزنیم .. باهمه سختی ها و تلخی هاش باید جفتمون این تصمیم ُ میپذیریم . ان شاالله که خدا کمکمون میکنه .


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,سختی ,نمیتونی ,ازدواج

00:25

با مامانم رفتیم بازار همینجور که داشتیم قدم میزدیم مامان ازم پرسید " او" کی قراره بیاد منم گفتم معلوم نیست شایدم هیچ وقت نیاد مامانم گفت چرا ؟ گفتم مشکلاتش یکی دو تا نیست و فک نکنم کلا خیال ازدواج داشته باشه مامانمم گفت پس تو باید بفکر خودت باشی ان شاالله خواستگار خوبی اومد دیگه باید جواب بدی منم به مامانم گفتم مامان من دلم نمیخواد ازدواج کنم دلیلشم این نیست که فکر کنی چون " او" رو دوست دارم فقط دلم نمیخواد ازدواج کنم میخوام درسم ُ ادامه بدم روی پای خودم وایسم و آیندم ُ خودم تنها تنها بسازم مامان گفت یعنی هیچ وقت نمیخواد لذت عروس شدن زندگی مشترک مادر شدن رو حس کنی گفتم نه نمیخوام از کجا معلوم فردا منم سرنوشتم مثل خواهرام نشه گفتم مامانم اگر ازدواج نکنم فقط ی درد دارم اونم اینه ازدواج نکردم اما اگر ازدواج کردم شوهرم اونی نبود که میخواستم چی ؟ اون موقع هزار تا غصه باید بخورم که مامان گفت نه اینطور نیست تو مثل خواهرات نیستی مطمعنم میتونی زندگی خوبی داشته باشی منم تهش دیدم هر چی میگم مامان قانع نمیشه و باز حرف خودش ُ میزنه منم گفتم باشه اگر اونی که من از ی مرد انتظار دارم بیاد خواستگاری قبول میکنم  گفتم اگر ی دونه فرقم با خواسته هام داشته باشه از الان بگم جوابم رد ِ مامانمم گفت ان شاالله خدا طبق خواستت بهت بده ..


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,ازدواج ,نمیخواد ,داشته ,باشه ,نمیخواد ازدواج ,داشته باشه